متن ادبی-پنچره رو به جهانی درون برون زخود

باز کن پنچره ذهنت را  بر روی باران شویندگی زدودن بدی ها و رنگین کمان نویی شو در پرتو تابش کماکان خورشید باز کن قلبت را بر روی مهربانی هایی که میبرد تاریکی را.زندگی با تمام رنج هایش و  ناخوشی ها همان حداقلیست که خورشید هست.تابیدن زیبایی در آن خورشیدیست به وسعت قلوب  تپیدن ها.اینجا مزرعه ایست بنام جهان.جهان وسعت انگیزی از چرخه ی نو شدن ها.مدرنیته ای از تلاطم فرا زمین به جهانی چرخه ای.کجای کوچه دلتنگی ستاره باران هست.و کجای زندگی رنگین کمان.آری ذهن درون خود خورشیدیست.درون خود ستاره بارانست.دیدگان را بشوئیم.شاید وقت دلتنگی شاید وقت باران.اینجا نقطه صفر جهانی برای گردش ساعت بر روی  مقیاس قلب هست.تفکر میکنم. آری زندگی جاری در تفکر بهزیستن از بهتر زیستن از خوب دیدنست.کاش غبار  ها شوریده میشدند در موج تندبادی و ذهن  دریچه  ای میشد از قاب زیبایی.شاید تصور جهانی شویم سمت باران مهربانی ها و رنگین کمانی برای زیبایی ها.

حسام الدین شفیعیان

چراغ قرمز

شهر خفته در  شب یا شب خفته در شهر

خفتگی نور ماه یا ماه زخفتگی شهر

شمع شهر شمع شر افروز خفتگی بود تا خورشید

پرتو شهر زبیداری زدانش میگشت

چرخه ی زندگی شهری زشهر نو میگشت

یکی اسم خود را برد گفتا من کیستم

یکی گفت خود من از من نیستن

نیستن از خود زبر دگری هستن هست

این شهر اگر رد شدن از  هم بود

خط چراغ قرمزی  پس چه سود

در تئاتر زندگی خط قرمز دیدن

خط واقعیت از تئاتری زیستن

یکی از  چرخش  از  پشتک زدن

یکی از رمئو ژولیت لیلی مجنون خواندن

یکی از گل مثال گلباران

یکی تیتر خبر زدرون  قابی

رادیو روشن زپیام حماسی میخواند

میگفت زشعری حماسی میخواند

حماسه برای راوی خط قرمز شدو شعر همی در بر او

این نبرد زندگی پشت چراغی قرمز

شیشه از راننده نگاه خیره روبرو را میگشت

هی  شیشه تمیزو کثیفو تمیزتر میشد

لک شیشه  تقصیر کشیدن نبود  دگر رمقی هم نبود

دود اسفند گردش تار مبهم میشد

خط قرمز چراغ زندگی بود یا قصه

رمانی بود رمان  غصه

تولستوی  انگار پیرمرد روزنامه خوانی میشد

کناریش همینگوی بود یا چخوف

جنگ و صلحی زگفتار  جدی

انگار تمام مشکلات نو میشد

تصویب میکردن با هم  قانون جهانی میشد

انگار چرخه زندگی نو میشد

پیرمرد انگار  عصایش سلاحی میشد

گردش به هوا چرخ میزد

انگار روی نقشه را خط میزد

معلم جغرافیا میشد او

یا شاگرد سقراط میشد او

افلاطون نیچه کجا بود خود فلسفه اصل بنیادی بود

سفسطه میکرد چرا چراغ قرمز اصلان

جای آن  دکه ی گفتگوی بین الملل

هر که رد شد زخط قرمزی خود مشکل

مشکل چراغ قرمز همینجا حل میشد

سر غروبی جهانی زنو  انگار ساخت

با خط فکر خود جهان نویی انگار ساخت

گفت سازمان ملل حرف من را بشنو

هنوز  فکر میکرد کوفی عنان چرا آنجا هست

خود  عنانی دگر زاو زنو بر میشد

فکر کرد هنوز  چگوارا زنده هست

الزایمری میشد زتاریخ و نو نو میشد

شاعر-حسام الدین شفیعیان

مرغ خوش خوان غزل خوان

مرغ خوش پر زاحوال جهان گشت ملول

چرخی زدو گنبد زمینایی  دید

هم زیبایی هم رنج زدنیا میدید

در جهان درون خود جهانی میگشت

زبر بالو پر گرد جهانی میگشت

زخود از اندرونش زقفس پر میشد

سمفونی ها زدرونش نت خوش آهنگ بود

فالش میزد یا زبر نت روان میشد شعر

شعر نویی زنوتر زشعر میشد شعر

بند  چابک زبند قفسی باز میکرد

از درونش زدردی زمرحم میشد

ققنوسی که شعر را پر طاووس میخواند

ره این شعر زطاووس زشعری میخواند

نوک زمنقار درختی تقو تق نوک میزد

کوبیدن شعر را زغزل نوک میزد

کوبید درون خود زشعری پر میشد

ریشه از بر درخت زنو شعر میشد

گفتمش ای همه در کوبیدن

پر پروانه زشعری دیگر

آری از بطن زیبایی از این شعر میشد

بطن خود به قفس شعر دیگر میشد

بند درون قفسی باز به هوا پر میزد

در درون قفسی شعر دیگر میشد

ریشه از خاک به افلاک میشد

خوش خرامیدن شعری زغزل پر میشد

گاه گاهی دلش حالت شمعی میشد

روشنایی زشعری زنور پر میشد

نقطه ها خط بطلان نبودند اصلان

چون زسرخط بعدی زشعر نو میشد

و از این مصرع و قافیه ها پر میشد

تا به رنگین کمان واژه خوش زیباتر میشد

از نوک پرگار زگردش زهمی  خط کشی از شعری

جمعو جمعیت شعری زجمعی شعری

نقطه از بند  ذهنش زذهنی نوتر

جهان زشعری زشعری نوتر

روشنایی همی نو زنو  در راهی

راه پیچو خمو گردش ایام زیاد

استواری زشعری که  ماند بر دل خوان

شعر من را ز حلاجی ذهنی نوتر

ماضی از بند گذشته زآینده  بعید حالی شد

شعر هم  ماضی شکستو ز بند تیک تاک نو میشد

شاعر-حسام الدین شفیعیان

شمع کلمات پیکره ی شعری نو

شمع میسوخت و همی گردش جانانه او

در شگفتم از این دور پروانه او

دور محفل زنور از چه غزل میخوانی

شعریست که سوختم از  پروانه او

نیم نگاهی دور گردون جهان میگذرد

وین زبر زان زبر زین زمان میگذرد

درد و رنجی که مرا برد زکاشانه بجای

آنچه میبود زبجا کندو ببرد زان بکجا

رفتنی از بر شعری که غزل  هست نیاز

دور بر نیاز  بر صف روح هست زنور

نور گرادگرد نورست که شعله همی پر کند

شعله از شوق رهایی  در تابش شدن

نور فشانی زتاریکی زنور نور شدن

از همی قصه زاول زکجا میخوانی

قصه اول زآخر همی شعر کجا میخوانی

فاصله بند زبند شعر من را هجایا دارد

دو  سه بند شعر من بر کشیده چون صدا

روی تشدید همی  وصف مکرر دارد

بخش کردم کلمه واژه شکفت از عجب

زیر معنای زبر زان زبری زان دارد

در بر زیر زاوجی  گرفت از جمله

سر خط حرف من شعر دگر نو دارد

شاعر-حسام الدین شفیعیان

رمان جایی در خواب ,جایی در بیداری-فصل چهارم

عکس پروفایل خدا آید فریادکه profailaks درهای کنید آوای ازعرش صدای ربنا |  پیام رسان سروش پلاس

حالا بین این خواب و بیداری قراره بفهمی که ماحصل رنج کجای این قصه هست.که براش هنوز این خواب بیداری سود داره.انگار بین این خواب بیداری  نو شدن بذر کهنه اتفاق افتاده.و بذر نو شدن ها درو میشده.تا بذر نو نمود پیدا نکنه.یا اگر قراره پیدا کنه.حصار مزرعه دورش باشه.کلی گلادیاتور و کلی پیاده قراره بزنن.درو کنن.تا سر  قضیه بسته بمونه.و اما تو این خواب بیداری قراره اتفاقی بیفته. و اما تو برای این اتفاق قرار نیست پیاده و گلادیاتور داشته باشی.چون اصلیه میگه چی بشه.و اونا هستن که باید ریسمانو بچسبن.دیگه یک جایی به بعد بیداری.قراره نقطه  تایم داشته باشه.تو قرار نیست دیگه چنگ بندازی.قراره اصلیه تایمو کار کنه.پس نگران نیستی.چون اونی که بیدارت کرده.قراره ایندفه یک اتفاق تازه ای رو رقم بزنه.و اونا که زیر چرخ دنده ها هستن یا خودشونو بکشن بیرون یا با همون چرخ دنده هایی که فکر میکنن قراره اونارو بکشه بیرون له بشن چون همونو میخوان.چون برد حصار هست تلاش هست تا تو این خواب بیداری بیداری نصیب این مسئله بشه.پس تایم رو اونجور که اصلی بخواد میبره جلو.تو هم تو مزرعه زحمت بذر رو بکشی تا ماحصل پیرنگ کار محکم بشه.اونی که اونایی که تو قصه خوابیدن.موقعی بیدار بشن که لالایی فایده نداشته باشه. زیرا تو این قصه بدجور چنگ زمینی زدن.و برای هر چنگ صد تا قلاب بافتن که بندازن رو قصه.اما ماحصل رمان ایندفه فرق داره انگار اصلی قصه نو و تازه ای رو برای بیداری نوشته.انگار تو رمان یک قصه باید تعریف بشه.والا تو طرح میمونه.مهم اون چشمایی نیست که قصه رو نمیخونن مهم اینه که چرا قصه رو نمیخونن.دیکته قصه کجاش غلط افتاده براشون.و قرار نیست هزینه بیداری رو بدن.چون تو این مسیر قصه گفتن کیسه دوختن نیست.سختیه .سختی زیاد.سختی استخون شکن.له شدن زیر بار قصه.راوی کلی با تاریکی جنگیده.کلی تاریکی تو این بیداری خواب میله بافته.حصار کشیده.اما این نخ بسته قصه باز میشه.نخ قصه ماحصل باز شدن ذهن خواننده رو رمانیه که بهش میگن خواب و بیداری.کلی برای این نبرد تاریکی خرج کرده.و روشنایی سیم اتصالش رو وصل کرده به اصلی.