کامبیز جو گرفته بودش نیزه برداشت با شلوار گل گلی رفت وسط کوچه گفت من رستمم.یک اسفندیار هم رد میشد که دید کامبیز با شلوار راه راه گل گلی وسط کوچه ایستاده رجز میخونه.که جو اونم گرفت گفت منم همون اسفندیارم.شلوار در آورد اونم مدل راه راه بنفش با گلای آفتابگردون دست دوز رمانتیک خیلی زیبا.گفت چرا تو شلوارتو در آوردی.گفت اهه رستم شلوارش گل دوز باشه من کی باشم که شلوار فاستونی جلوش بپوشم.کامبیز گفت دیوانه برگرد برگشت گفت حالا برگرد باز برگشت گفت شامپو داروغیر گرد ارغوانی با رایحه سوسن های دشت آفریقا.که دید دوربین نزدیک میاد.یا کارگردان نزدیکتر.گفت سکانس برداشت مارو خراب کردی.گفت وای یعنی چی.گفت هلوشو بدم لیموشو بدم.لیمونادشو بدم.آمونیاکشو بدم.سولفاتشو بدم.رشته کوه های البرزو بدم.خلاصه فهمید کامبیز جو گرفتش.گفت من آنم که رستم بود همانم که نه رستم آنم که اسفندیار همانم.خلاصه در هم بر هم خوند.کارگردان گفت موجی تازه درون تبلیغ افتاد تو همونی که وسط گل مالیدن خوب اومدی. به کار نشست برخاست گفت یک دیالوگ دیگه بگی دوربین منقطع میشه نسل تبلیغات نوین نو تر میشه.که دیدن اکبر آقا رد میشه اونم احساس کرد میتونه نقشی داشته باشه. نان سنگگ دولپی گذاشت دهنش کج لب حرف زد چی شده دعوا شده.کامبیز گفت همینو کم داشتیم.اما موضوع سر اینه که کامبیز جو گرفته بودش و اومد وسط کوچه دوربین چجوری اومد وسط کار کارگردان کجا بود.که این نقطه پیچیده داستانه.که کامبیز یدفه از خواب بلند شد جلل القدرت.گفت اهه همش تو خواب بود.که یدفه تیتراژ پایانی تلویزیون رو دید روزی روزگاری سولفاته پخش میکردن نوستالوژی وحشتناکی براش شد.رو به مادرش کردو گفت مراد بیک مامانش جا خورد گفت چی میگی مراد بیک کیه؟ گفت قشونت کجاست تا با آن جنگ نمایم.مامانش گفت سر صبحی رو به ظهر قرصاتو با شربت جوشنده گل گاو زبان خوردی.که یادش اومد شلوار گل گلی نداره و شلوارش راه راهه اگه گل گلی بود حتمان خوابش درست بوده.فکر کرد که چجوری میشه برگرده به خواب و خواب ببینه یه جور دیگه.که ظرف بدست مایع بدست شستشوی قابلمه.آواز میخوند و دید باید کاری کنه که رستم هم نکرد.گفت من دلم پیتزا رست بیف با پنیر اضافه میخواد مامانش گفت نون و پنیر هست .پنیرش خامه ایه مثل کش پیتزا کش میاره.گفت من دلم اسپاگتی با گوشت رست بیف میخواد.گفت رشته آش هست.خام خام کم بخور دل درد نگیری.گفت من دلم موهیتو میخواد.گفت نگاه کن محیط رو مویی پیدا نمیکنی.گفت اصلان دلم هیچی نمیخواد که مادرش گفت برات پیاز داغ درست کردم هنگ کرد گفت واویلا پیاز داغ کجای دلم بزارم.گفت پیاز داغ با ماست هست.گفت غذای کدوم ملله گفت غذای ملل متحده جمهوری دومینکو.هنگ کامل کرد ویندوز مغزش از سون تبدیل شد به هفت مخلوط.
گفت مامان تو حتما قدیما فیلسوف بودی.گفت فلسفه زندگی میبافتم با هر چی که بود.گفت منم انقلط میبافم با هر چی که نبود.آمپاسی رفت تو حالت ریستارت شدن.که فهمید مامانش رستم که هیچی حتمن خود پدر خوانده رستمه.که ملودی آرامی اومد تو ذهنش .و وسط افکارش لونه کرد.که شعری زبر نو گفت.گفت من اگر نیکمو گر بد تو برو ماستت باش.که شاعر اومد از تو ذهنش بیرون دچار افسردگی حاد شدید شد و مدتی بجای شعر تو لبنیاتی ماست میفروخت که گفتن شاعر این شعر بعد این حادثه دیگه شعرو بوسید گذاشت کنار رفت تو کار لبنیات و امور دام.و الان رستم اسفندیار بعد خواب کامبیز مدتیه بجای وزنه 120 کیلو دمبل نیم گرمی از این پلاستیکیا کار میکنن و کامبیز هم مدتیه دیگه نه خواب مبینه نه دلش پیتزا میخواد پیاز داغ میخوره با ریحون تازه.
طنزنویس-حسام الدین شفیعیان
1-سرتیتر خبر هیجانی درونش شاید اما بود چرا
2-مسافر خسته مسافر کوچولو نیست برا خودش مردی شده
3-دکمه زیبا شلوار زیبا تیپ آنتیک اما گفتار غیر رمانتیک حرفها قد کوتاه آب کشیده تیپ شخصیتی نارمانتیک
4-بتمن قبلان دستش بالا بود الان بتمن هم دستشو گچ گرفته
5-توی سینما همه جا خالی بود فیلم شروع شد که بازیگر داخل شد تیتراژ پایانی رو زدن
6-سربالایی میرفت اما انگار سرپائینی بود اسفناج هم جلوش کم میاورد
7-مار بدون دونا نمیتونه اونقدر سریع بدوه یه را کم داره
8-شلوغ کلاس ساکت بود همه تعجب کردند شلوغ کردن شلوغ کلاس شلوغ نمیکنه که شلوغی کلاس شلوغ کرد
9-کاش کاشکی کشکی نبود کشکی کاشکی نبود کشکی توی کاشکی نبود کشک بودو یک کاسه کشکی که توش کشک نبود
10-آرزو مندم آرزومندیت به آرزو برسه و آرزوهات به آرزویی که داری برسه.
11-برج آرزوهایت دوقلو کاش نبود وسط آرزوهایت منفجر میشدم تا آرزویت بر آورده شود
12-سوت قطار رو زدن سوت که زدن قطار سوت کشید همینجور که سوت میزدن قطار هم سوت میکشید.
کاریکلماتور نویس-حسام الدین شفیعیان
باز کن پنچره ذهنت را بر روی باران شویندگی زدودن بدی ها و رنگین کمان نویی شو در پرتو تابش کماکان خورشید باز کن قلبت را بر روی مهربانی هایی که میبرد تاریکی را.زندگی با تمام رنج هایش و ناخوشی ها همان حداقلیست که خورشید هست.تابیدن زیبایی در آن خورشیدیست به وسعت قلوب تپیدن ها.اینجا مزرعه ایست بنام جهان.جهان وسعت انگیزی از چرخه ی نو شدن ها.مدرنیته ای از تلاطم فرا زمین به جهانی چرخه ای.کجای کوچه دلتنگی ستاره باران هست.و کجای زندگی رنگین کمان.آری ذهن درون خود خورشیدیست.درون خود ستاره بارانست.دیدگان را بشوئیم.شاید وقت دلتنگی شاید وقت باران.اینجا نقطه صفر جهانی برای گردش ساعت بر روی مقیاس قلب هست.تفکر میکنم. آری زندگی جاری در تفکر بهزیستن از بهتر زیستن از خوب دیدنست.کاش غبار ها شوریده میشدند در موج تندبادی و ذهن دریچه ای میشد از قاب زیبایی.شاید تصور جهانی شویم سمت باران مهربانی ها و رنگین کمانی برای زیبایی ها.
حسام الدین شفیعیان
شهر خفته در شب یا شب خفته در شهر
خفتگی نور ماه یا ماه زخفتگی شهر
شمع شهر شمع شر افروز خفتگی بود تا خورشید
پرتو شهر زبیداری زدانش میگشت
چرخه ی زندگی شهری زشهر نو میگشت
یکی اسم خود را برد گفتا من کیستم
یکی گفت خود من از من نیستن
نیستن از خود زبر دگری هستن هست
این شهر اگر رد شدن از هم بود
خط چراغ قرمزی پس چه سود
در تئاتر زندگی خط قرمز دیدن
خط واقعیت از تئاتری زیستن
یکی از چرخش از پشتک زدن
یکی از رمئو ژولیت لیلی مجنون خواندن
یکی از گل مثال گلباران
یکی تیتر خبر زدرون قابی
رادیو روشن زپیام حماسی میخواند
میگفت زشعری حماسی میخواند
حماسه برای راوی خط قرمز شدو شعر همی در بر او
این نبرد زندگی پشت چراغی قرمز
شیشه از راننده نگاه خیره روبرو را میگشت
هی شیشه تمیزو کثیفو تمیزتر میشد
لک شیشه تقصیر کشیدن نبود دگر رمقی هم نبود
دود اسفند گردش تار مبهم میشد
خط قرمز چراغ زندگی بود یا قصه
رمانی بود رمان غصه
تولستوی انگار پیرمرد روزنامه خوانی میشد
کناریش همینگوی بود یا چخوف
جنگ و صلحی زگفتار جدی
انگار تمام مشکلات نو میشد
تصویب میکردن با هم قانون جهانی میشد
انگار چرخه زندگی نو میشد
پیرمرد انگار عصایش سلاحی میشد
گردش به هوا چرخ میزد
انگار روی نقشه را خط میزد
معلم جغرافیا میشد او
یا شاگرد سقراط میشد او
افلاطون نیچه کجا بود خود فلسفه اصل بنیادی بود
سفسطه میکرد چرا چراغ قرمز اصلان
جای آن دکه ی گفتگوی بین الملل
هر که رد شد زخط قرمزی خود مشکل
مشکل چراغ قرمز همینجا حل میشد
سر غروبی جهانی زنو انگار ساخت
با خط فکر خود جهان نویی انگار ساخت
گفت سازمان ملل حرف من را بشنو
هنوز فکر میکرد کوفی عنان چرا آنجا هست
خود عنانی دگر زاو زنو بر میشد
فکر کرد هنوز چگوارا زنده هست
الزایمری میشد زتاریخ و نو نو میشد
شاعر-حسام الدین شفیعیان