/چند خط باران کلمات//رود و دریا/


/چند خط باران کلمات/

باز جاده ی فکر من شده است بارانی

ابرهای خیالم شده است طوفانی

باز جمله همی بارش رگبار دارد

شایدم حرف کمی واژه ی تکرار دارد

نکند حرف من از تو کمی گفتن بیجا دارد

شایدم نقطه همی خط برایم کمی ماندن شیدا دارد

طوفان زده ام یا که امید به فردای بهتر زباران دارم

حاصلش رنگین کمان شد بگو جمله تمام دل آرام دارد

حسام الدین شفیعیان

/رود و دریا/

در مسیر رود بود سنگلاخ ها

رود زصخره زدو شد سیلاب ها

آرزویش به دریا رسیدن میرفت

در مسیر دریا چه بود سنگلاخ ها

رود گلالود شد از سنگ خاک گرفته

مدتی ماندو بو گرفت زسنگلاخ ها

سد او شدن تا به دریا نرسد

سد او که اندیشه دریا شدن ها

خروش او باران میگرفت

زسنگ شکستو شد همره دریاها

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/آدمک ها//فرایند زندگی برای فراموشی/


/آدمک ها/

آدمک هایی از جنس گذر از کارناوال زندگی

سه اپیزودیه تولد برای زندگی مرگ برای فراموشی

فلاش بکی از اشک هایی در آینه ای از تاریخ عکاسی

رمان سقوط عشق یا پوپولیست خوانیه باور عشق در جهان در گذر از سیگنال های خط خطی

متینگ تن هایی شبیه ماهی های مرده از تکه شدن استفراغ مغز از خیال صلح

فلش فیکشن هایی کوتاه شده از رمان های بلند

تیتر اخبار ،آگهی فوت از خط اول اسم

و تمام برداشت های ناتمامی از سکانس های تیپیک سازی برای گیشه هایی در خلوت

حسام الدین شفیعیان

/فرایند زندگی برای فراموشی/

فرایند سکوت مغزی شبیه استعاره ای از خاموشی

تفاله ای از دمنوش آرامش مصنوعی برای هوش های مصنوعی

برایش از فیزیک کوانتونومی میگویی و مغز خسته از فراموشی

آلزایمری از دنیای خاموشی ارامشی از پسامدرن گذشتن از طبل خاموشی

تکرار واژه های تبر خورده چه سخت هست از مرده بخواهی مدهوشی

در دنیایی از کلماتی برای فراموشی

حسام الدین شفیعیان

/خطوط آهنی زندگی/

من در خطوط آهنی زندگیم دریایی هست به وسعت پرچین هایی از صبح بر کاریزماتیک ترین 

نبودن های خطوط زندگی

جریان سیال ذهن یا راوی مرده ی قصه ای در انتهای ایستگاهی متروک از مسافر

خاموش فکری روشنگر از فکر بر خطوط احساسات فالش شده

پست مدرنی تاریک از سنت بر تفکیک مترسک قصه های تولستویی بر کتابخانه ای خاک خورده

شنل قرمزی هایی از جنس تکثیر سلول های مرده

روزهای تکراری از ناقوس های نزده از مسیرهایی ناموزون

خورده بورژواهای شکست خورده از خط تولید ایستاده بر نان هایی از چرخش انسان

دگر دیسی زادو ولدی از منهای زندگی در پیرنگی بدون چه گفتن از نشدن های اساس قصه

زندگی را با نت هایی از نزدن آغاز کرد پری دریایی شهر آرزوهای زندگی

حسام الدین شفیعیان

فاتح قلب های جهانی تو

مثل دزیره ناپلئون حرفهای نبرد عاشقی برای فردایی تو

مثال شعری چون  شمع در بادی تو

توی قصه های تاریخ کهن چون عصر رنسانسی تو

--------------------------------

شکر قلم دو بیت غزل

چای بریز

باز برای من بیدار بریز

غزل بزن

دو بیتی شکر بزن

حرف بزن پشت سر هم برای من دلتنگ بزن

زکاغذو زدفترو زاین اثر تو مرحم زخم بزن

نقطه سر خط بزن

/پست مدرنی برای زندگی شهری/


Image result for ‫حسام الدین شفیعیان-عکاسی بلاگفا‬‎

/پست مدرنی برای زندگی شهری/

تراژدی باختن از سکانس ناتمام

تیپ یک تمام شکست های تاریخ

نوستالوژی تلخ یا شیرین زندگی

پوپولیست خوانی از من تو گل نبودی چرا

بگذار خورده بورژواها ماشین را در عصر ماشینیزم آهن را پول را هنر زندگی کنن

چند اپیزودیه زندگی بارانیست یا زمستانیو پائیزیست

فلاش بک نیمرخ اشکهای تو در آینه از چشمانی بارانیست

کارناوال هنر برای هنر

و زندگی توی عصر مدرن برای سنتی زیبا در عصر پسامدرنیزم از آهن

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/خود از خود بشکنو خود شکن از فکر دگری/


/شب همه شب با کلمات/ باز هوا غروب دیگر دارد

/خود از خود بشکنو خود شکن از فکر دگری/

بنهو بارو ببندو نمنی زمنی از من بی من شو تو مرد دگری

خود بتکانو بتکونو تکانی زفکرت بدهو تو شو ای فکر چو مرز بی نشانی از نشانی که رسد بر دل دوست

چو تمنا بکنی ز خود زخود زدیگری تو دگر خود زبی خود شده ای چو درخت بی ثمری

بالو بالت به پرواز دلت آینه ای از بر عشق چو به بر بندیو بندی زخود تو ثمری

شبو شبها برفتو تو همی شو که چون روز دگری

جسم خود خاک بکن روحتو پرواز بکن هم دلو آغاز بکن همدلی آغاز چو شد تو همان عشق شوی

اگر دل ز دلی ریشه کند تو همان عشق دگری

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/عشق فراتر از گفتن/

Related image


سمعو دوگوشو تو چشمو تفکر زتو

من خیال ابرو مه ماه فلک دل با تو

مه شکن عاشقی مسیره دلدادگی

تو الف من غزل تو به شعر من عسل

قلمو کاغذو دفتر من آهن شد

شهر دلدادگیم دود ولی با هم شد

من زعشق تو شبی با خودم گمگشتم

زدمو خط به کاغذ غزل گمگشتم

من هنوز عشق به رخساره ماه میبینم

دم این صبح چرا بیدارم

عاشقم یا که به عشقی زده ام من کاغذ

قلمو زدفترو جوهره ی آن با هم

عاشقی درد جگر سوز ولی پر جوش است

زده ام زمین نشینی که بدنبال حوا میرفتم

زبه دفتر حوا زمین دگر میرفتم

من دگر شدم زمینیو حوا میخواهم

از بر حوا دو صد گندمو سیب میخواهم

جار بزن که جارچیه عشق تو من کم بودم

عاشقی را بلد ولی زخود کم بودم

آخر دفتر من شکست آدم ها بود

من زآدم به برفو شدم زمینی دگر

باز آمد که تو هم عشقو غزل دگر برون از خط دلبر کاغذ

به دگر سال نبود عشق ولی بر گویم

که بدانی که عشق قانون به خود میدارد

عاشقی موی سفیدو سیاهو دگر رنگی نبود

عاشقی یعنی حقیقت یعنی عشق

من هنوزم بگمشده بخود میجویم

شاعر-حسام الدین شفیعیان