پری دریایی
-----------------
قدم هایت را آهسته بردار پری دریایی
به ساحل انسانها خوش آمدی
دلت را دریایی نگه دار
اینجا شهر است نه پشت دریا
قایقی اگر داری جا بگذار
عاشقانه برگرد به دریا
شهر با تمام آهنی بودنش تو را خورد خواهد کرد
شهر چراغ دارد آن هم قرمز
حسام الدین شفیعیان
-/خط زخطی زحرفی زحرفت زنو/-
فعل زقبلو زمضارع زماضی بعید
زبدو قبلو زچندو زچونو زبعدی زاری
گلو گلبرگو به ریشه به ساقه به آفتاب چنین
گمو کم کامو کرو کورو دلو دیده زبستن گاهی
نونو ن و القلمو دل ز ما هم روشن
جوهرو قلمو سطرو دلو کاغذو دلبر با هم
دفو نی تنبکو نت فالشو زبر زیرو زرو
خطو خطهای دگر باز شماری ز ماندن زما هم شدنو ما زدلو دیده به دلبر چو شبو روز
حسام الدین شفیعیان
الفو نون دولامو میمو باز حروفی دیگر
چرخشو صبحو طلوعو غروبی دیگر
به چشمو صمعو بصرو هوشو دوگوشو دو فکرو زفکری دیگر
ختمو سنبلو گلهای رمیده و دمیده به رشدو نمودی دیگر
کم مپندار زنونو قلمو ما یسطرونی چو کاغذ بزنی باز غروبی دیگر
که از آن گل بزند پیکره ی طلوعی دیگر
/منم پاییز تویی رویش فصلی چون بهاران/
مثال برگی چو پائیزم
غم انگیزم چو دریایی چه شور انگیز منم موجو تویی صخره
منم پاییز تویی سر سبزی دشتی دلنگیز منم خورشید تویی ماهم
منم نامه بر دلها تویی نامه نویس عشقها
چو عشقی دریایی چو بارانی تو انگیزش رویایی
منم فصل خزان زندگی تویی چون گل گلستانی تویی چون گل به بارانی
تویی نورو تویی عشقو تویی شورو منم غم انگیز ترین پاییز
بباران باران عشقی شو به این بیابان غم ان در انگیزش من حاصل رویش شو چو فصل بهارانی
حسام الدین شفیعیان
/نان زندگی آهن/
باور میکنم خطوط نارنجی احساس را زیر نان هایی خشک برای تفکر از نبودن ها
سکوت ممتد رد شدن قطار هایی از مسافران کوتاهی زمین
دون کیشوت های قهرمانی برای فرزندان منتظر
شوالیه های دردهای زمین
مرگ از نان برای رد شدن از بهشت زندگی
سمفونی مرگبار آهن از قلب بر زندگی
حسام الدین شفیعیان
/مترسک قصه/
مترسک تنهایی ها چرا غمزده ای
در میان شب روز چرا تب زده ای
چرا قصه ی اینجا تبی مفرد داشت
با فعلو مضارع غمی مبهم داشت
روی شاخه های فردا برگی از پائیز بود
قصه از اول خط برگ ریزان تب جالیز داشت
آدم برفی هم مثل این شعر غم فردا داشت
کوچه ی شب زده در تاریکی قصه ی مردنو مرگو تب پائیز داشت
حسام الدین شفیعیان
/قصه شب/
منو ماه و قصه شبو شب زده باز تنهائیم
دیوار شهر بلند ما چقد کوتاهیم
شبو خط شکستن به صبح باز ما را ببرد با خود بی من زخودی
من خود خود شکن از خود بیخود زدرون قفسی
باز تبر زفعلو زماضی بعید
ساختن فردا با مثنوی زندگی از شب شکنی تا خود صبح
قصه شب غزلی تا دل صبح
ما در بارگه مسیر طوفان افتیم
هم کشتیو هم ساربان ها سازیم
باز قصه تب طوفانی زده طوفان زشعرم دل دریایی زده
باز جمله زفعلم پیدا
حال اندر دل من غم شیدا
مرگ دروازه قاپیدن جسم
روح خسته زجسمی خسته
شب همه شب شکن سد بدلت
که به دریا بزنی در به دلت
اینجا هوا میل شنفتن دارد
قصه شب همی فعل نبردن دارد
با دل من همی تار شنفتن دارد
شاعر-حسام الدین شفیعیان
زندگی
من با قافیه ها هم وزنم
یک مصرع پر حرفم
من قافیه ی سرگردان بی حرفم
یک سبد شعر پر دردم
جایی در اخر بیت ها یا یک مثنوی پر از خار برگم
اخر خواب ها
یا اول سپیده ی صد برگم
نشسته بر تاج رنگین کمان
یا شیرازه ی ریشه ای پر دردم
کنج گنج تو یا روی طاقچه بی برگم
درخت تنومند کاغذ شده ی این برگم
سفرنامه ی تو شاید این قصه ی صد برگم
توی دفتر خاطراتت پر سکوتو بسته از دردم
حسام الدین شفیعیان
/نامه ای از تو/
باز برایم نامه نوشتی
بی خط با خامه نوشتی
یا که قندو عسل از نامه سرشتی
چند خط غزل از حافظو سعدی شاید تو مرا ساده نوشتی
با پیرایه نوشتی
هم خطو اثرو سالنامه نوشتی
با گریه نوشتی
گاهی به گاهی مرا تارنامه نوشتی
هم نقطه هم خطو چو ماضی بعید زفعلت چرا تشدید مکرر برای منه ساده نوشتی
/شاعر-حسام الدین شفیعیان/
/پست مدرنی برای زندگی شهری/
تراژدی باختن از سکانس ناتمام
تیپ یک تمام شکست های تاریخ
نوستالوژی تلخ یا شیرین زندگی
پوپولیست خوانی از من تو گل نبودی چرا
بگذار خورده بورژواها ماشین را در عصر ماشینیزم آهن را پول را هنر زندگی کنن
چند اپیزودیه زندگی بارانیست یا زمستانیو پائیزیست
فلاش بک نیمرخ اشکهای تو در آینه از چشمانی بارانیست
کارناوال هنر برای هنر
و زندگی توی عصر مدرن برای سنتی زیبا در عصر پسامدرنیزم از آهن
شاعر-حسام الدین شفیعیان
/بیا تصور کنیم/
بیا تصور کنیم چه اشکال دارد
مگر از شکل تو هم قافیه اشکال دارد
پرتره شو برایم بشو شعری ناتمام از منو این بومو قلم
تو بگو خط نشدم خط شکسته مگر اشکالست
قافیه شد شکرو قندو غزل شد خطم
مگر از خط برون زدنی بر تو هم اشکال دارد
نکند این دل من قافیه ای زتو کم دارد شایدم نقطه زحرفی زده ام یا که نقطه زخطم زکاغذ کمو کمتر دارد
شاعر-حسام الدین شفیعیان
((تپانچه پدربزرگ))
تپانچه پدر بزرگ هیچگاه شلیک را بخود ندید
در کنج اتاق برای زندگی آجری سرد شده بود
مدال های او را کلاغ های پارک با خود بردهبودند
هیچکس باور نمیکرد مرد تنهای نیمکت شکسته ی پارک
ژنرال جنگهای پر از پیروزی باشد
او تاریخ را با خود به تنهایی اش میبرد
و سکوت مرگبار تابوتی شده بود از خاطراتش
حسام الدین شفیعیان
/فصل بعد زندگی/
قلب گیریو قلب زما کجا داری تو
با تار غمت چنان زما داری تو
از حال من آیا خبر داری تو
یا با دل من مرز خطر داری تو
ز کار من زبال من ز زخم من چرا به تب داری تو
عسل از شعر من از خط قلم داری تو
با جانو دل از من چه غم داری تو
ساحلی بهر تب این خطم داری تو
زشکوه من زغم فصل عدم ز فصل بعد داری تو
حسام الدین شفیعیان
/تب قلم ز جمله پیداست/
چه بی تاب شده ای
جمله همی خواب شده ای
با فعل بعید ماضی تکرار شده ای
شکر شدی
غزل شدی
جمله ی سربرگ شده ای
دفتر صد برگ شده ای
از غم من شکر شدی
مرحم درد من شدی
برون شدی
فزون شدی فکر مرا بهم بزن
طلوع مختصر بزن
در دل من عسل بزن
قند دلم بهم بزن
بار تبم به خوب بزن
خوب زخود برون بزن
مثنوی درون بزن
ماه دگر زخود بیا زما به عشقو مرز این جنون بزن
حسام الدین شفیعیان
/مسیر بارانی/
مسیر را ادامه بده
شاید باران بیاید باز هم
باز رنگین کمان بشود بازم
تار دل ما از غم به شادی بشود بازم
تکرار همی قبل به بعدش بشود بازم
تکثیر سلول های کلمات خون تازه بگیرد بازم
با یه شعرم نکند باز دلم باران بگیرد بازم
حسام الدین شفیعیان