رمان جایی در خواب ,جایی در بیداری-فصل سوم

توی یک تاریکی راه میرن و باید یک نور فانوس بشی تا مسیر درست در بیاد.حالا تو این تاریکی باید حسابی له بشی چون برا نور فانوس شدن باید اول  خودت آتیش بگیری تا درونت روشن بشه.تازه برا همینم طلبکار میشن.اما اونایی که خاموش میکن اونارو معمولن کوله بار میزنن میرن له میکنن.چون بلدن چجوری حصار بکشن.شاید فکر کنی تو این مسیر بری کنار اما میبینی دست خودت نیست شعله درونت سر میکشه بیرون.پس تو حتی به قیمت یک صندلی طلا از اونا یک برنزشم نمیخوای.حتی یک تکه چوب اما باید بدونی که اون طلا شدنه چه قیمتی داره.به قیمت چیه.اذهانی که جمع میشه تو حصار.حتی به قیمت یک صد پارچه که میتونه دردتو کم کنه.اما تو فکرت این نیست.چون دیکته نباید بشی.چون چال میشی.باید اونی بشی که بودی مثل یک خواب طولانی که بیدار بشی ببینی وای چه زمونه وحشتناکی بیدار شدی بعد فکر کنی قبل خواب کدوم زمونه بودی خواب دیدی اونجا چی بوده تو خوابو حالا چه فرقی کرده.تو این خواب چی گذشته.چه بر سر خوابت اومده.و حالا باید بیدار بشی و پنچره رو باز کنی ببینی هیچکسی دروت نیست.اونایی که خواب بودن یا بیدار بودن یا نیستن یا فراموش کردن یا خوابیدن. یا اصلان دلشون نمیخواد دیگه بیدار بشن.و حالا باید فکر کنی بین این فاصله خواب و بیداری و  دردهات چقدر تنهایی.انگار یک هم زبونت نیست بهش بگی سلام.اونم بگه چقدر آشنا میزنی تو هم بگی نیست.و اونایی هم که هستن خوابن.و حالا بری و ببینی که تو یک بین خواب قبل جدید قراره چی اتفاق بیفته.انگار حصاری بین تو و تمام اونا افتاده.حالا درد هست.انگار صد برابر بدتر از خواب قبل یا یک چیزی مثل کابوس بدتر از روزی صدبار مردن.تا اونا کاپ قهرمانی رو ببرن بالا سرشون.انگار یک مجادله اتفاق افتاده.انگار اون چرخ دنده ها درگیر کردن.و وسط این جنگ ها قراره کی برنده بشه شده.جز یک  برنده شدن همیشگی یعنی برنده شدن برای اصلی.یا اصل ماحصل اتفاق زندگی.اگه یک کودک تولد یافته از خودت داشتی شاید میمود میگفت دردت چیه.اما تولد های زیادی باید اتفاق بیفته.نه از جنس  تولد در کادر زندگی تولد روحی.برا همین کودکانه باید بخوابی و کودکانه بیدار بشی تا زندگی رو از قاب درون فکر یک کودک ببینی.جهان براش رنگ تازه ای داره.انگار حتی یک دل خوشی کوچیک میتونه براش رنگ تازه ای بگیره مثل نگاه کردن به یک دریا.برا اون خیلی قشنگتره.چون دنیایی از ذهن تازه داره که موج های فکریش مدام نو میشن.گاهی عشق خیالی.خانواده خیالی.زندگی آرام خیالی میشی مثل یک کودک منتها با  این فرق که ذهنت بزرگتر اما آرزوهات خیلی آروم کودکانه پیش بره.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد