حسام الدین شفیعیان-شعر


پیراهن گرمی میبافم برای روزهای سردت

میدانم نیستی اما برایت گل میگذارم

شاید نسیم تو برایم قصه ای بسراید

سنگ سرد هم قصه ها دارد

کمی برایم شعر بگو

شاید جوانه زند گلدان پیچک خانه ما

.................

شهر آواز سکوت انگیزی دارد

زندگان قصه های خود را به باد زمانه میدهند

مردی ملول از آرزوهایش با خود حرف میزند

شهری پر از قصه های تنهایی

انگار پل تابوت انگیز شده است جهان

.............

شادی را بیدار کردم

غم داشت

مونالیزا خنده ای مبهم داشت

گریه یا خنده واژه را کم داشت

سر شاخه درختی گنجشکی ماتم لانه ای برای خواندن داشت

بلبلی میسرود قصه او را

انگار بار زمانه کج روی دوشم غزل داشت

............

حسام الدین شفیعیان