..............
پنجره را بازمیکنی و میسراید دلتنگی از فصل رویشی نو.بر پرچین خیال انگیز زندگی.پیچک مهربانی میپیچاند بر درخت ریشه از شور مهربانی.و میزداید غمها را در باور زمین.سایه ساری از گلچین سرودن زندگی در فصلی نو و برای تو میماند قصه های زمین در سراشیبی از حرفهایت.قلم بر پیکره خشک زمین جانی تازه میگیرد بر سلول های تراوش مغزی.قلب آهنگ تپیدن نو میگیرد و زمین سرد میشود از گرمای تابشی از کلمات بر ذهن انسان واژه میشود در سطر سطر دلش از شوریدگی های شور انگیز گفتن ها.پنجره را که باز میکنی.زمین حرفی نو دارد و کلمات واژه ای از سرودن.در کجای زندگی حروف را میچینی.زندگی خود حرف هائیست از سرودن برای کلماتی از گفتن ها.و واژه ها جملگانی از دلتنگی زمین میشود بر تاریخ گذشتن از عصر زندگی آجری.و قلم حرف میشود.و جمله بارش رویشی از کلمات.
............
تفکرت بذر نیکویی در مزرعه کاشت از ماحصل باران و رنگین کمان میشود.دلت را دریایی نگهدار اینجا باران دلتنگیهاست.در وسعت خیال تو دانش میروید و دشت سر سبز فکر روشن از روشنایی بسمت نور بسمت زیبایی ها.واژگان را بشکاف شاید درون آن پنچره ای به سمت زیبایی باشد شاید درون آن گنج گوهر خود و دیگران شود کلمات بسیار دلتنگ رشد بذر فکرها هستند .کجای قصه های فردا خوابیدی.امروز سر آغاز فردا و فرداهاست اگر بذر آن نمود کند.رنگین کمانی باش تا طلوع زیبایی شکوفا شود در نهال مهربانی ها.