شعر-22


/جایی در فکر تو/
باران که زد من همینجا بودم
در دل رنگین کمان فکرها بودم
توی سلول فکر تو من نور فردا بودم
جایی در تاریکخانه ی غروب فکری خسته من طلوع صبح فردا بودم
حسام الدین شفیعیان
/شب همه شب با کلمات/
=====================
باز هوا غروب دیگر دارد
با ماه بگو مگوی دیگر دارد
باز دریا چو موج گفتن دارد
ساحل کمی دلتنگی ممتد دارد
آخر حرف کمی قصه شنفتن دارد
از دلتنگی تو موج طلاطم گرفت باز قصه شب دلتنگی گفتن دارد
با شعر نگفتم که شاعر غم مردن دارد
خیر لیکن همی شعر که خفتن دارد
باز طلوع درد نگفتن دارد
با دلی سنگ نشد قصه ی فردا بنویسم از تو ،شاید این حرف کمی از تو شنفتن دارد
ماضی بعید ندانم که بعد از آن هم فعل کمی اشکو کمی قافیه دل تنگ دارد
حسام الدین شفیعیان
/چند خط گذشتن از عابر هایی رهگذر/
تمام زندگیش در دید چند گذشتن بود
تمام آرزوهایش روی شرط بستن بود
شرطی از پیاده شدن رهگذران شده بود شکو مردد از خریدن ها شده بود
زیر خط فقر آواز نبودن از رویاهایی خاک گرفته
تمام فریاد شنیدن از ماتمی ز آه گرفته
بلند پرواز نکن پرنده ی غریب شهر من
زیر قلم من انگار پرندگان سیاه شده بودند
در گذر از رفتن از سفیدی کاغذ
آسمان بلند تر از پروازشان بود
خواب گرفته بود شهر را از رسیدن
میان آرزوهایی که میرفتن بر تاریخ دلتنگی
فاصله ای از او
میان چند خط عابر پیاده
برایشان ساز غمگین میزد
یکی انگار بلند زیر آواز میزد
کوتاه بود شنیدن از او اما
شعر من تب غم او را داد میزد
حسام الدین شفیعیان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد