
میان سکوت آدمها
=====================
میان سکوت آدمها مرگ نبود
تار پر از غم نبود
تشنه ی ماتم نبود
حرف منو تو نبود
جمله همی بد زده فعله کماکم نبود
شعر غم درد نبود
آخر هر حرف مگر اشک برای دل پر غم نبود
زیرو زبر کم زروحی که مرگ در غم جسمش ناله همی کم نبود
بال من از مرگ چرا خط زده شعر مرا دار به اشک رخ زده جانب غم این چنین حرف نبود
نقطه سر خط همی کم نبود...
حسام الدین شفیعیان
حسام الدین شفیعیان-شعر9
/فصل رفتن ها/
اسطوره ی تاریخ کهن
شوالیه ی درد های زمین
قصه ی ماقبل از عدم بر ختم
جایی در قصیده ی تبلور پنهان از زندگی
پازلی از چند اپیزودیه غمبار از فصل زمستان تا پائیز
تک نواز سمفونی مرگ قطعه ای از متینگ تنهایی
بار شکستن ماضی های بعید هر چه قبل بود حال بعید
تکرار فاعلاتن فاعلاتن های فالش
مغز تمامیه مداد هایت برایت غم مینوازد
نت هایت را کمی آرام بر ساز زمین قطعه کن
اینجا فصل رفتن هاست
حسام الدین شفیعیان
عاشقی را چه گویم با تو
باز الف گویمو باز میم با تو
چرخش عشق بلندای غم مویی بود
تو مو بدیدیو منم پیچش مو ماتم بود
عشق جمله ی ارزانی این دشت زمین گیر نبود
لیکن قصه ی آن بهر خوشا آمدیو آمدنت با غم بود
حسام الدین شفیعیان
تاریخ دلت چه موج فشانی دارد
با برگ خاطرات زندگیت چه غم فشانی دارد
سکوت میکنی و مرگ چه بهار زمستان انگیزی دارد
شاید تقویم دلت تاریخ هزار و سیصدو اندی غم نشانی دارد